جای میخ ها

هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده

همین

گاهی وقت ها تو رابطه ها
طرفت لازم نیست بهت بگه برو
همین که روزها بگذره و یادی ازت نکنه
همین که نپرسه چه جوری روزا رو به شب می رسونی
همین که کارو زندگی رو بهونه میکنه
همین که دیگه لا به لای حرفاش
دوستت دارم نباشه
و همین که حضور دیگران
توی زندگیش پر رنگ تر از بودن تو باشه
هزاران بار سنگین تر از کلمه برو
واست معنا پیدا میکنه
پس برو
قبل از اینکه ویرون تر از اینی که
هستی بشی

روزها

این جا میان غم آباد تنهایی
به امید احیای خاطره ای متروک
روزها گریبان گیر آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب
اما
دل من ! باز مثل سابق باش
با همان شور و حال عاشق باش
خواستی عاقل هم اگر باشی
عقل سرخ گل شقایق باش

بر سنگ قبر

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود ........... اهل زمين نبود نمازش شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود .......... تنها از اين نظر كه سرا پا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود .............. چشمان او كه دائمآ از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت ........... عمري براي هر تيشه وتبر دسته بود

اینجا

اینجا زمین است رسم آدم هایش عجیب است!
اینجا گم که مى شوى
به جاى اینکه دنبالت بگردند فراموشت مى کنند .

 

آقا جان یک روح خسته ام به فردانمیرسم

من هرچه میدوم به شماها نمیرسم

دیری است تشنه ام وبه دریانمیرسم

خطی کشیده اند میان من وشما

من هرچه سعی میکنم آنجا نمیرسم

یخ بسته است بعدشما چهارفصل شهر

باهرچه شعله بازبه گرمانمیرسم

بیهوده است بال زذن ای پرندگان

باپرزدن به آن همه بالا نمیرسم

جادوی عشق روی درختان اثرگذاشت

آنها رسیده اندمن اما نمیرسم

آن قدررفته ام که خود را گذاشتم

یک روح خسته ام به فردانمیرسم

هرشب

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

شاید

وقتی که بی من روزها را سَر کنی ، شاید ->

-> باد غرور از کلّه ی خود دَر کنی . شاید->

-> با پوزخندی قلب من را نشکنی دیگر

زخم زبانت را کمی کمتر کنی شاید

امّیدوارم در عبور از خاطرات خود

گاهی به یادم چشم ها را تَر کنی شاید

یک عمر بغضی را گره بستم به اشعارم

تا هر غزل بغض مرا نوبر کنی شاید

مدرک نمی خواهد فقط کافیست شعرم را

از نو مرورش ... یا که نه ، از بَر کنی شاید

این آخرین واگویه ام را سرسری مشمار

با این عمل حال مرا بهتر کنی شاید

می خواستم با نامه بفرستم که ترسیدم

چون نامه های پیش خاکستر کنی شاید

ناچار با پیغامگیرت درد دل کردم

تا غربتم را چاره ای دیگر کنی شاید

یک روز خواهی دید تقدیرم به دستت بود

روزی که وجدان–درد را داور کنی شاید

آن گُل که باید پیش از این ها هدیه میدادی

امروز باید در غمم پرپر کنی شاید

شِکوه ، وصیّت ، هر چه می خواهی حسابش کن

مُردم که بعد از مردنم باور کنی شاید

آقا جان بیا

عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده‌ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه‌های ناب ناب
عشق یعنی لحظه‌های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی بندگی آزادگی

خدا

میخوام بنویسم

تا هر روز بخونمش که فراموششون نکنم.

خدا پیش مرامت کم آوردم. بهم هر روز ثابت میکنی

مثل همیشه چقدر بهت نیاز دارم. از محبتت شرمنده میشم

چون در مقابل هیچ کاری نمی تونم انجام بدم.

همیشه نعمت هات فراوون فراوون ...

اما من چی کار می کنم برای شکرشون؟

خدا تو که باهامی دیگه هیچی مهم نیست فقط نگام کن که کج نرم.

با اینکه هزاران بار راهمو راست کردی ولی بازم کج رفتم.

بارها گفتی کارم غلطه اما بازم انجامش دادم

و مثل همیشه پشیمون و گریون اومدم پیشت.

بازم مثل همیشه آغوش مهر خداییتو باز کردی و آرومم کردی.

من نشستم و کاری نکردم اما بازم مثل همیشه بهم نشون دادی

چقدر تنبلم .

من گفتم نمیشه اما تو نشونم دادی که نشد نداره .

گفتم سخته اما تو گفتی بعد هر سختی آسونی هست.

گفتم چرا نشد چرا ؟ گفتی چون الان این به صلاحت نبود صبر کن

بهترشو می بینی و به دست میاری.

گفتم تا کی صبر کنم ؟ گفتی صبرکن صبرکن صبر بهترین ها رو بهت میدم.

قبول میکنم خداجون نمیخوام این دفعه پشیمون بشم هر چی تو بگی.

الانم بهم نشون دادی مثل همیشه حرفت درسته .

تو باش تو نگام کن تو مهرتو مثل همیشه بهم بده همه چی حله .

خدا من بی معرفتم اما تو بزرگی و با مرام مثل همیشه شرمندم کن.

شکرت شکرت شکرت شکرت شکر شکر شکر............

خداجون خیلی مخلصیم. ببین از همین الان یا علی گفتم دستمو بگیر .......یا علی

 

موقع نیاز،خدا خدا می کنیم. اما آیا به حرفهايش گوش می کنیم ؟


بازباران

باز باران !

نه نگو یید با ترانه !

می سرایم این ترانه جور دیگر :

باز باران ... بی ترانه ... دانه دانه میخورد بر بام خانه ...

یادم آید روز باران :

پا به پای بغض سنگین ... تلخ و غمگین ... دل شکسته ... اشک ریزان ...

عاشقی سر خورده بودم ... میدریدم قلب خود را ...

دور میگشتی تو از من ... با دو چشم خیس و گریان ...

میشنیدم از دل خود ... این نوای کودکانه ... پر بهانه ...

زود بر گردی به خانه ...

یادت آید ؟!

هستی من !

آن دل تو جار میزد :

این ترانه ... باز باران ... باز میگردم به خانه ...

سلام ...

مثل همیشه ... منتظر سلام گرمت هستم ...

تا سلامی دیگر ...

به نامش ... به یادش ... در پناهش ...

 

 

 

زندگی یک بازی درد آور است . زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم . کاخ خود را روی دریا ساختیم
لمس باید کرد این اندوه را . بر کمر باید کشید این کوه را
زندگی را باهمین غمها خوش است . باهمین بیش و همین کمها خوش است
زندگی را خوب باید ازمود . اهل صبرو غصه و اندوه بود

 

 

در دفترم هزار معما نوشته ام
یعنی که باز نام شما را نوشته ام
خورشید پشت کوه! ببین دفتر مرا
امشب هزار مرتبه فردا نوشته ام
هر چند مرده ام، به امید کمی نفس
این نا مه را برای مسیحا نوشته ام
اصلا قبول، دیر رسیدم سرکلاس
اما اجازه؟! مشق شبم را نوشته ام
...
عمریست روی تخته سیاه نگاه من
تصمیم...نه!که غیبت کبری نوشته ای
...
پشت در کلاس فقط گفته ای و من
از درس انتظار تو املا نوشته ام
جان مرا بگیر و بیا! من در این غزل
خود را برای روز مبادا نوشته ام
از توی چشمهام تمام مرا بخوان!
من نامه ای بلند ولی نا نوشته ام
.....
زنگ کلاس ... بغض تو... موضوع انتظار
از جمعه های غم زده انشا نوشته ام
آقا ببخش! در ورق خیس زندگیم
خطم بدست و باز شما را نوشته ام
سرتاسر حروف الفبات عشق بود
آقا نگو! بدون الفبا نوشته ام

 

بوده دل بيقرار، يكسره چشم انتظار
تا كه ببيند تو را، اي ضربان بهار!
غايب سبز صبور! چشم تو، يك چشمه نور
لذت يك دم حضور، كرده مرا بي قرار
نبض زمان، دست توست! جمله جهان، مست توست
غرق دعا مي شوم، تا كه شوي آشكار
سبز خرامان تويي! باد گل افشان تويي!
پرده غيبت بدر، از سر رحمت بيار
نيت پروازكن، نغمه ما سازكن
لب به سخن بازكن، اي صنم گلعذار!
عالم و آدم تمام، منتظران قيام
تا بفرستي پيام، سر برسد انتظار

 

ياس يعني بوي دل بوي بهشت
ياس يعني فاطمه حيدر سرشت
ياس يعني كمترين عمرِ جهان
ياس يعني مادرِ صاحب زمان
ياس يعني كوچه و آه و شرر
يك گل و يك غنچه با هم پشتِ در
ياس يعني قوتِ دستِ علي
همدم رازِ دل و هستِ علي
ياس يعني خانه داري نوجوان
مادري افتاده حال و نيمه جان
ياس يعني شانه بر موي حجاب
ناله در بيداري و در وقت خواب
ياس يعني حيدر و غسل و كفن
اشكِ چشمِ زينب و آه حسن
ياس يعني يا حسينِ زيرِ لب
بوسه بر زير گلويي نيمه شب
ياس يعني انتقام از عاملين
سيلي محكم به روي قاتلين
ياس يعني مهدي و وقتِ ظهور
انتقام از غاصبين پر غرور
ياس يعني ما مدينه مي‌رويم
با اميرِ بي‌قرينه مي‌رويم

 

بــه نــام بــخـشــایـنــده بــزرگ عـالـم

مراقب افکارتان باشید / تبدیل به گفتار نشود

مراقب گفتارتان باشید / تبدیل به کردار نشود

مراقب کردارتان باشید / تبدیل به عادت نشود

مراقب عادتتان باشید / تبدیل به شخصیتتان نشود

مراقب شخصیتتان باشید / تبدیل به شرنوشتتان نشود

نمی رسم

/من هرچه میدوم به شماها نمیرسم

دیری است تشنه ام وبه دریانمیرسم

خطی کشیده اند میان من وشما

من هرچه سعی میکنم آنجا نمیرسم

یخ بسته است بعدشما چهارفصل شهر

باهرچه شعله بازبه گرمانمیرسم

بیهوده است بال زذن ای پرندگان

باپرزدن به آن همه بالا نمیرسم

جادوی عشق روی درختان اثرگذاشت

آنها رسیده اندمن اما نمیرسم

آن قدررفته ام که خود را گذاشتم

یک روح خسته ام به فردانمیرسم

عاقبت

به چرا می برم ..

عاقبت از حـاشيـه ي كاغـذيِ دفـترم با خودم اين قافيه ها را به چَرا مي بَرم

دشـتِ خيالاتـم اگر خُـرّم و سرسبز بود يك شكمِ سيـر، كنارِ رَمـِه ام مي چَرم

كَم كَمَك اين قافيه ها زاد و وَلَد مي كنند - وَه چه خيالاتِ عجيبي كه نمي پرورم-

قافيـه ها بيت ،وَ ابيـات غزل مي شـوند مانده ام اينك من و يك گَلّـه غزل در سَرم

آه ، خدايا ، نَكُنـَد خشك شود ذهـنِ من يـا كه شبـي آفتِ سرمـا بزنـد باورم

يـا نكنـد گـرگ بيـايد بـِدَرَد گَلّـه را اين رَمِـه بايِـست كه آگـاه شود لاجَرَم

در پِيِ اين فكـرِ مُدِرنيـته گرايـانه از- شهـر براي رَمِه ام ، تِلويـزيون مي خرم!

واي چه مي بيـنم اگر مجريِ برنامـه ها گُرگِ دَرَنده ست ، كه من از همه رُسوا ترم

گَلّه چرا گوش فـرا داده به گيـتارِ گرگ نِي لَبَـكم از نفـس افتاده ، و يا من كَـرَم

عاقبت اين گَلّه به من اَنـگِ خيانت زنـد من ،منِ چوپان،-منِ شاعر- همه را مي دَرَم ...

شد

روزی که خدا میان مردم گم شد

تکرار حدیث آدم و گندم شد

دیگر کسی از خدا نترسید و چنین

سوگند خدای تازه ی مردم شد

دلم گرفته

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

قسم

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

خدایا

خدايا گفتم: خسته‌ام

.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

خدايا گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره

.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

خدايا گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم

.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

خدايا گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!

.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

خدايا گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

.:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

خدايا گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟

.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

خدايا گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!

.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

خدايا گفتم: دلم گرفته

.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

خدايا گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم

.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

خدايا گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

پذیرفته ام

چنديست تمرين مي کنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....

تا بعد، بهتر مي شود ....

فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين !

خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين مي کنم ...

شکست

شیشه ای می شکند...
یک نفر می پرسد...
چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید...
شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد...
باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.
شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست،
عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا
واما...
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ، من هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد ، من نه عاشقم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید ، من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگی میفهمد

صبر

من صبورم اما . . .

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!

ای کاش

وقتی تو خودت گیر می کنی

وقتی همه چیز برات میشه یه سوال !

وقتی توی تکرار صحنه ها اسیر میشی

وقتی اونقدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به فکر کردن هم بیزار میشی

وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی

وقتی مطمئنی ! اونی که امروز می آد فردا میره ..

وقتی مجبوری خودتم گول بزنی

وقتی حتی شهامت خیلی چیزها رو نداری !!!

وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست

وقتی می دونی همه چی دروغه

وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری ! اعتماد کنی

وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی ..

وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت

وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته

وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه

وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته ..

وقتی نباید اونی باشی که هستی

وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست !

وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن

وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه

وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ! ...

دلم تنگ میشه...خیلی تنگ.به وسعت آسمان..

گاهــــــي دلم براي خودم تنگ ميشود...

گاهـــي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود....

گاهــــــــــي دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد....

گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسيـر بي انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود....

گاهـــــــي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند میگیرد....

گاهــــــــي آرزو ميكنم اي كاش...

دلــــــي نبود تا تنگ شود...

تا خسته شود... تا بشكند

دعا کنی

آنگاه که غرور کسی را له میکنی

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی

انگاه که بنده ای را نا دیده می انگاری

آنگاه که حتی گوشت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نا دیده می گیری

میخواهم بدانم دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی...

عینک

عینک زدی به چشم خودت عینکی کبود

میبینی آسمان و زمین را به رنگ دود

باور نموده ای تو مگر با کلید غم

قفل تمام بنجره ها میشود گشود

ای خوش خیال تا شکنی شیشه دریغ

از برج عاج .عاج تحسر بیا فرود

تا چشم را به هم بزنی آخر خطیم

یعنی که میشود افقی قامت عمود

از خود بیاده شو دو قدم اینطرف بیا

اینجا هنوز هم به خدا میشود شنود

در ازدحام حادثه هایی که نیلی است

آبی ترین تغزل و زیبا ترین سرود

شعر از :سید فضل الله طبا طبایی ندوشن(امید)

در لحظه های فاجعه ....

در لحظه های فاجعه ....

تا داس مرگ، رشته ی عمر تو را گسست

طوفان ربود صبر جمیل مرا ز دست

باور كن ای نجیب ترین عصمت بهار

سنگینی سكوت تو، پشت دلم شكست

مادر نزاده آن كه به پند آورد مرا!

گرگ سقیفه بازوی شیر افكنم ببست

تنها به حفظ قامت تنهایی قیام

بر چشم خار و بر گلویم استخوان نشست

در قحط عشق و عاطفه، در ازدحام غم

تابوت گل شبانه گرفتم به روی دست

در لحظه های فاجعه تا خانه، پای من

می خاست، چند بار ز جا، باز می نشست.

سید فضل الله طباطبایی ندوشن(امید)

http://farhangnodooshan.blogfa.com/

 

 

زانوهامو بغل كرده بودمو نشته بودم كنار ديوار

ديدم يه سايه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد

گفت:تنهايي

گفتم:آره

گفت:دوستات كوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

گفتي: تو كه مي گفتي بهترين هستن!

گفتم:اشتباه كردم

گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي

گفتم:نه

گفتي:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟

گفتم:بودم

گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟

گفتم:بردم، همين الان بردم

گفتي:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي

گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم)

-سرمو اينداختم پايين-گفتم:آره

گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش

گفتي:ببخشم؟

گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري

گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟

تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودمو نمي ذارم

گفتم:فقط شرمندتم

گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟

گفتم:آخه تنهام

گفتي:پس من چي رفيق؟

من كه گفتم فقط كافيه صدا بزنی منو تا بيام پيشت

من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن

اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو

من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري،

هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي

اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم

ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو اينداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم...

گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقيييييييييييييييي

بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي

يك كلام،خدا تو بهتريني

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگانى، زندگى هاى ادارى
آفتاب زرد وغمگين، پله هاى رو به پايين
سقف هاى سرد و سنگين، آسمان هاى اجارى
عصر جدول هاى خالى، پارك هاى اين حوالى
پرسه هاى بى خيالى، نيمكت هاى خمارى
رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم:
شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى
روى ميز خالى من، صفحه باز حوادث
درستون تسليت ها، نامى از مايادگارى

قیصر امین پور

چرا

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم؟

علاقه

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به

سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.پیرمرد غمگین شد، گفت: عجله دارم و نیازی به

عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

“زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و

صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!” پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه

گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت:

وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی

گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است

یادت هست جناق میشکستیم میگفتیم:یادم تو را فراموش
ولی امروز تمام استخوان هایم شکسته باز هم تو را فراموش نکردم.................
همین

 


 

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری

و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی

چون زمانی که از دستش بدی

مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی

اون دیگر صدایت را نخواهد شنی