بعضی هاااا همان بعضی هاااا بمانند بهتر است !
ان که من می شناختمش ادم باگذشتی بود ازمن هم گذشت
بعضی هاااا همان بعضی هاااا بمانند بهتر است !
ان که من می شناختمش ادم باگذشتی بود ازمن هم گذشت
اما انسان چه کرد؟
با شیطان متحد شد ودر مقابل خداوند قرارگرفت
شیطان بر او سجده نکرد ولی او به شیطان سجده کرد
عجب صبری خدا دارد
شـاید
تــو کوهی
وگــرنــه آدم کـه بـه آدم مـی رسد . .
خیلی اوقات ، آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد ...
صداقت در مقابل سیاست دیگران ، سادگی ست
و سیاست در مقابل صداقت دیگران ، خیانت . . .
ازدست دادن کسی که دوستش داریم خیلی دشواراست.
اما اکنون به این نتیجه رسیده ام که کسی کسی را از دست نمیدهد؛ زیرا مالک آن نیست ، و این یعنی آزادی ،
داشتن بهترینهای دنیا بدون آنکه صاحبشان باشی ...
دکتر شریعتی
سخت است حرفت را نفهمند،
سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،
حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد
وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،
اشتباهی هم فهمیده اند.
.:: دکتر علی شریعتی ::.
خدایا خودت کمک کن ، امیدم تویی
سلام چقدر امروز یاد بچه گیام کرده بودم داشتم تو گو گل می چرخیدم که بر خورد کردم به این تصاویر شما هم بد نیست ببینید


خدایا...
باز هم جریان آنطور که من خواستم پیش نرفت
باز هم شکست...
باز هم درب بسته...
باز هم موج منفی...
باز هم ....
بازهم من خواستم و تو نخواستی...
باز هم دل من رضا شد و رضای تو در آن نبود....
باز هم...
خدایا... حداقل چیزی بگو که جانم از این غم رها شود....
قرآنت را باز می کنم ... چه محکم پاسخم گفتی عزیز :
"فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ "وَلَا تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَى وَهُوَ مَکْظُومٌ"
پس در[ امتثال ]حکم پروردگارت شکیبایى ورز،
و مانند همدم ماهى[ یونس ]مباش ، آنگاه که اندوه زده ندا درداد.

خدایا لطیف ترین و ملکوتی ترین ایام سال را می گذرانیم
من لازم می دانم
...از همه عباداتی که کرده ام
و فکر کرده ام کاری کرده ام
بسوی تو طلب بخشش کنم
عبادت من کجا و کبریایی تو
استغفر الله....

خطا از من است، می دانم..
از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"،
اما به دیگران هم دل سپرده ام..
از من که سالهاست گفته ام "ایاک نستعین"،
اما به دیگران هم تکیه کرده ام..
اما تو رهایم نکن...
بیش از همیشه دلتنگم...
به اندازه ی تمام روزهای نبودنم...
ازاینهمه بی عدالتی خسته شدم.

من از گل روز خوشم میاد تقدیم به شما
ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد. دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله ی دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و...
حمامی گفت: این نیز بگذرد.
یکسال گذشت... برای بار دوم همان خواب را دید و دوباره به همان حمام مراجعه کرد. دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد. مرد وارد حمام شد و گفت: یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری.
حمامی گفت: این نیز بگذرد...
دو سال بعد هم خواب دید، این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید! وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست، در بازار تیمچه ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ شهر است.
به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه ای شده ای.
حمامی گفت: این نیز بگذرد.
مرد تعجب کرد گفت: دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟ چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری در آن شهر رفت ولی او آن جا نبود. مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند. کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.
مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی آن شهر شد. جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت: خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم.
پادشاه فعلی و حمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد.
مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟
ولی مرد در سفر بعدی که به دربار پادشاه مراجعه کرد، گفتند: پادشاه مرده است! ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد؛ مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده، حک کرده و نوشته است:
این نیز بگذرد!
هم موسم بهار طرب خیز بگذرد
هم فصل ناملایم پاییز بگذرد
گر ناملایمی به تو کرد از قضا
خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد
هیچکس اشکی برای ما نریخت ،
هر که با ما بود از ما میگریخت ،
چند روزیست که حالم دیدنیست ،
حال من از این و از آن پرسیدنیست ،
گاه بر روی زمین زل میزنم ،
گاه بر حافظ تفعل میزنم ،
حافظ دیوانه فالم را گرفت ،
یک غزل آمد که حالم را گرفت ،
ما ز یاران چشم یاری داشتیم ،
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم .
.
جاده های زندگی را خدا هموار می کند
کار ما فقط برداشتن سنگ ریزه هاست . . .
.
.
.
مردی و نامردی، جنسیت سرش نمی شود
معرفت که نداشته باشی ، نامردی . . .
.
.
.
تونل ها ثابت کردند که حتی در دل سنگ هم ، راهی برای عبور هست …
ما که کمتر از آنها نیستیم ، پس نا امیدی چرا . . . ؟
.
.
.
گاهی اوقات
آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد . . .
(دکتر شریعتی)
آدمها چه بیهوا خود را بر سرت آوار میکنند
و با پتکهای قضاوت
همانها که قاضی بر میز میکوبد تا سرنوشتی را مختومه کند
ترا ویران میکنند
ترا محکوم به چیزهایی میکنند
که روحت خبر ندارد ؛ بدون هیچ حقی برای تجدید نظر خواستن...
بدون آنکه دعوتشان کرده باشی....
بدون آنکه آنان را بشناسی....
بدون آنکه قبلاً لحظهای به درون خانهی دلت آمده باشند
آدم ها.....آی آدمهای روزگار
کاش میتوانستم بفهمم شما را .....کاش!وای کاش
خدايا بجز خودت به ديگري واگذارم مکن خدايا به که واگذارم مي کني؟ آيا به خويشاوندي
که از من ببرد يا به بيگانه اي که مرا از خود دور کند يا به کساني که خوارم شمرند
و تويي پروردگار من و زمام دار کار من اي خدا قرار ده بي نيازي در نفس من و يقين
در دلم و اخلاص در کردارم و روشني در ديده ام و بينايي در دينم.
ميتوان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
ميتوان درباره گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
ميتوان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
قصه گنجشک و خدا
گنجشک با خدا قهر بود… روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان
سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می
آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که
دردهایش را در خود نگاه میدارد… و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت
دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و… خدا لب
به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.گنجشک گفت : لانه
کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم
از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای
دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست…سکوتی در عرش طنین
انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات
بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر
گشودی.گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها
که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های
گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...