التماس دعا


دلتنگی


در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی 

...


ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

...

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

...


مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

...


در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

...


صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم



فکر کنم خوبه وبلاگمون


ریحانه خانم مال یک سالگی ریحانه خانم است

(رنگ تازه)


(رنگ تازه)

 

همیشه یک ، دو، سه ـ آمارهای تکراری

 

وزندگی شده تکرارهای تکراری

 

همیشه کات، سرم رفت این چه بازی شد

 

کبوتر ولب دیوارهای تکراری

 

شماره های مسلسل اگر غلط نکنم

 

روایتی است ز هشدارهای تکراری

 

وتا همیشه ی دنیا همیشه لبریز است

 

درخت حوصله از سارهای تکراری

 

صلاح نیست اگر دست غیب بر دارد

 

زدوش ثانیه ها بارهای تکراری

 

بیا تورا به خدا طرح بهتری بزنیم

 

ورنگ تازه بر این کارهای تکراری


 سید فضل الله طباطبا یی ندوشن (امید )

روزگار غربال خوبی است



 

غربال خوبی است

 

برای جدایی سره از ناسره

 

وقتی که حجم غرور ناسره های گرفتار در غربا ل

 

حتی با اشعه ی لیزر شکستنی نیست .

            ××××××××

 

 

قبل از بیختن آرد وآویختن غربال

 

سنگ های درشت خود بینی را برچینیم


سید فضل الله طباطبا یی ندوشن (امید )

غیرت مجنون


هنوز از زخم های عشق ،آه سرد می جوشد

 

زمستان در نگاه مردم بی درد  می جوشد

 

دراین صحرایِ خا لیِ از خیالِ  صحبتِ لیلی 

 

به دنبال دل خود،  قیسِ هامون گرد می جوشد

 

به راه کعبه ی آمال اوخشم مغیلان نیست

 

ز صبح چشم هایش طعنه ی نا مرد می جوشد

 

دو جو از غیرت مجنون کفایت می کند ما را

 

در این عصری که بخت از سکه های زرد می جوشد

 

درون سینه ی ما با  وجود بارش حسرت

 

گُلِ باور به فردا بی برو برگرد می جوشد

                                           

                                           سیدفضل الله طباطبایی ندوشن )امید

شهادت امام هادی را به همه  تسلیت می گویم




امام هادی(علیه السلام)
كیستم من شاهكار ملك ذات كبریایم

دهمین مسند نشین از بعد ختم الانبیایم
گوهرى ارزنده از گنجینه‌‏ى جود جوادم

نهمین فرزند دلبند على مرتضایم
مصرعى از شعر ناب عصمت كبراى حقم

هشتمین پرورده‌ى ایمان و صبر مجتبایم
پاسدار پرچم پر افتخار حق پرستى

هفتمین سنگر نشین نهضت خون خدایم
دُرّ عبادت فارغ التحصیل درس عابدینم

ششمین زینت فزا از بهر محراب دعایم
در نایابى ز بحر دانش بحراالعلومم

پنجمین گنجینه‌ى اسرار كل ماسوایم
صادق آل نبى را وارث فقه و اصولم

چارمین استاد دانشگاه تكوین ولایم
وارث موسى بن جعفر در مسیر پایدارى

سومین نور دل آن پیشواى مقتدایم
محور چرخ زمانم، حجت روى زمینم

دومین گل از گلستان على موسى الرضایم
در مسیر حق پرستى بعد آباء گرامم

اولین هادى خلق بعد از مصباح الهدایم
در شجاعت بى قرینم، در سخاوت بى نظیرم

حق پرستان را حبیبم، دردمندان را دوایم
من وصیم، من ولیم، من نقیم، من سخیم

زانكه همنام على معنىِ، هاى هل اتایم

آیه‌ى تطهیر را مصداق و از امر الهى

آیه‌اى از شاخصار نصِ نون اِنّمایم

غم مخور (ژولیده) فردا پاى میزان عدالت

شافعت در نزد حق هنگام پاداش و جزایم


خواستم زندگی کنم


وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)



براي همــه خــوب باش،

اون که فهميد، هميشه کنارته و به يادت...

اون که نفهمـيد،

يه روز مي فهمه که ديره،

و فقط دلش واسه خوبيات تنــگ ميشه...

....

زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد

رو دلاي آدمــا هرگز حسـابي وا نکن/ در نشـد از پنجره زوري خودت رو جا نکن

آدمکاي شهـر ما بازيگرايي قابلن/ وقتش بشه يواشکي رو قلــب هم پا ميذارن

قصه روزگار اينه به هيچ کسي وفـا نکن/ روي دلاي آدمـا هرگز حسابي وا نکن

گفتم که، شیر خسته به دردت نمی خورد


شاهین بال بسته به دردت نمی خورد


حق داشتی که جای دگر دلبری کنی

وقتی دل شکسته به دردت نمی خورد


                                 خلیل جوادی


لباس هایم که تنگ می شد

می بخشیدم به این و آن

ولی دل تنگم را

حالا

چه کسی می خواهد؟!

 

 ببخش اگر

دلم می گیرد و...

جای تو کمی تنگ می شود!

 

این روزها

 دلم فیلتر شده است

آخر هر کارش می کنم

باز نمی شود

شکستم



  معلم گفت : دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند . . .

مگر این که یکی از آن ها خود را بشکند !

گفتم : من خودم را شکستم ؛ پس چرابه او نرسیدم ؟!

لبخند تلخی زد و گفت : شاید او هم به سوی خط دیگری

شکسته باشد . . .

جرعه آب


میکند از دل و جان، ورد زبان، غمزده ((وصّاف)) حزین، وصف مهین،یکه سوار فرس شیردلی، فارس میدان یلی، زاده ی سلطان ولی، حضرت عبّاس علی، ماه بنی هاشم و سقای شهیدان ز وفا، صفدر میدان بلا، شیر صف معرکۀ کرببلا، میر و سپهدار برادر، که شه تشنه لبان را همه جا یار و ظهیر است، به هر کار مشیر است، گه بزم وزیر است، گه رزم چو شیر است،
به رخسار منیر است، به پیکار دلیر است، زهی قوت بازو و زهی قدرت نیرو، که به پیکار عدو چون فَرَس عزم برون تاخت و چون بال برافراخت و شمشیر همی آخت، ز سهم غضبش شیر فلک زهره خود باخت، ز هول سخطش گاو زمین ناف بینداخت، دلیری که اگر روی زمین یکسره لشگر شود و پشت بهم در دهد و بهر جدالش بستیزند، به پیکار ز یک حمله او جمله گریزند، ز یک نعره ی او زهر بریزند، امیری که اگر تیغ شرر بار برون آورد از قهر کند حمله به کفّار، طپد گرده گردان و ، برد زهره ز شیران و ، رمد مرد ز میدان و ، پرد طایر هوش از سر عدوان و ، فتد رعشه در اندام دلیران و ، یلان از صف حربش، همه صدمه ضربش، بهراسند و گریزند از آن قوّت و شوکت بنگر، بهر برادر به صف کرببلا تا به چه حد برد به سر، شرط وفا را.
دید چون حال شه تشنه ی بی یار، جگر گوشه و آرام دل احمد مختار، سرور جگر حیدر کرّار، در آن وادی خونخوار، که بد بی کس و بی یار و نه یار و نه مددکار، بجز عابد بیمار، بجز عترت اطهار، همه تشنه لب و زار، همه خسته و افکار، زیکسوی دگر لشکر کفّار، همه فرقۀ اشرار، همه کافر و خونخوار، ستم گستر و جرّار،
جفاپیشه و غدّار، ستم کیش و دل آزار، کشید آه شرربار، فرو ریخت به رخ اشک چو از دیدۀ خونبار، که ناگاه سکینه گل گلزار برادر، زگلستان سراپرده چو بلبل به نوا آمد و چون دُرّ یتیم از صدف خیمه برون شد، به روی دست یکی مشک تهی ز آب ، لبش تشنه و بی تاب، رخش غیرت مهتاب، زعطش لعل لبش خشک به او گفت که ای عمّ وفادار، تو سقّای سپاهی، پسر شیر خدایی، فلک رتبه و جاهی، همه را پشت پناهی، به نسب زاده شاهی، به حسب غیرت ماهی، چو شود گر به من از مهر نگاهی، کنی از راه کرم، بهر حرم، جرعه آب آری و سیراب کنی تشنه لبان حرم آل عبارا.

چو اباالفضل نهنگ یم غیرت، اسد بیشه همّت، قمر برج فتوّت، گهر درج مروّت، سمک بحر شهادت، یل میدان شجاعت، بنشیند این سخن از طفل عزیز پسر شافع امّت، چو یکی قلزم زخّار، به جوش آمد و چون ضبغم غرّان به خروش آمد و بگرفت از او مشک، فروبست به فتراک، چنان شیر غضبناک، عرین گشت و مکین بر زبر زین و یکی بانگ به مرکب زد و هی زد، به سمندی که گرش سست عنان سازد و خواهد که به یک لحظه اش از حیطه ی امکان بجهاند، به جهان دگرش باز رساند که جهان هیچ نماند، به دوصد شوکت و فر، میر دلاور، چو غضنفر به عدو تاختن آورد دلیران ویلان سپه از صولت آن شیر رمیدند، طمع از خویش بریدند. ره چاره به جز مرگ ندیدند، اباالفضل سوی شطّ فرات آمد و پر کرد از آن مشک به رخ کرد روان اشک، ربود آب که خود را زعطش سازد سیراب، بناگاه بیاد آمدش از تشنگی اهل حریم پسر ساقی کوثر، زلب تشنۀ اطفال برادر، همه چون طایر بی پر،
همه دل خسته و مضطر، به جوانمردی آن شیر دلاور، بنگر هیچ از آن ننوشید، چو یم باز بجوشید، و چو ضیغم بخروشید و بکوشید، آن دجله برون آمد و گفتا به تکاور، که تو ای اسب نکوفر، که چو برقی و چو صرصر، هله امروز بود نوبت امداد، بباید که تک بگذری از باد، کنی خاطر ناشاد مرا شاد، مرا کامروا سازی، گفت این و به مرکب زده مهمیز که ناگه پسر سعد دغا، از ره بیداد و جفا، بانگ برآورد که ای فرقۀ بی غیرت ترسنده سراپا، زچه از یک تن تنها، به هراسید، چرا تاب نیارید، نه آخر همه گردان و یلانید، شجاعان جهانید، دلیران زمانید، تمامی همه با اسلحه و تیغ و سنانید، فرسها بدوانید، دلیرانه برانید، بگیرید سر راه برآن شاه زبردست، که یابید بر او دست، نه عبّاس در این معرکه گیرم همه شیر است، زبردست و دلیر است، بلا مثل نظیر است، ولی یک تن تنهاست، میان صف هیجا، چه کند قطره به دریا، گرتان زهره و یارای برابر شدنش نیست، مر این وحشت و بیچاره گی از چیست، بجنگیدنش ارتاب نیارید، بیک باره بر او تیر ببارید، زپایش بدر آرید. به هر حیله که باشد نگذارید، برد جان و خورد آب چو آن لشکر غدّار، ز سردار خود این حرف شنیدند،

عنان باز کشیدیدند، چو آن لشکر غدّار، زسردار خود این حرف شنیدند، عنان بازکشیدند، چو سیلاب، سپه جانب آن شاه دویدند، چو دریا که زند موج، زهر خیل و زهر فوج، ببارید بر او بارش پیکان و ننالید اباالفضل ز انبوهی عدوان و همی یک تنه می تاخت به میدان، و خود از کشتۀ شان پشته همی ساخت، که ناگاه لعینی ز کمین گاه برون تاخت، بر او تیغ چنان آخت، که دستش ز سوی راست بینداخت، ولی حضرت عبّاس ، چو مرغی که به یک بال برد دانه سوی لانه به منقار، به دست چپ او تیغ شرربار، گرفت مشک به دندان، و بدرید ز عدوان، زره و جوشن و خفتان، که به ناگاه لعینی دگر از آل زنا، دست چپش ساخت جدا، شه به رکاب هنر از کوشش و تا کرد لعینان دغا از برخود دور، بد او خرّم و مسرور، که شاید ببرد آب، بر کودک بی تاب،

سکینه که بود بهجت و آرام دل باب، که ناگاه دغایی زقفا تیر رها کرد بر آن مشک، فرو ریخته شد آب، نیاورد دگر تاب سواری و بزاری شه دین از زبر زین به زمنی گشت نگون، دست زجان شست و به یکباره بنالید و بزارید، که ای جان برادر، چه شود گر بدم بازپسین شاد کنی خاطر ناشادم و از مهر کنی یادم و سر وقت من آیی، که سرم شق شده از ضربت شمشیر، ببینی که بود دیده ام آماج، گه تیر، فتاده زتنم دست، بیا تا که هنوزی به تن اندر رمقی هست، که فرصت رود از دست، مگو غمزده ((وصّاف)) اَلَم های اباالفضل، علمدار شه کرببلا را.  

ضرب المثل


منواقافرمول دقیقیبرای موفقیت نمی شناسم ولی فرمول شکست را به خوبی می دانم سعی کنید همه راضی نگه دارید     ( بیل کازبی)

.

برای آدم بهانه گیر همیشه بهانه وجود دارد    (ضرب المثل المانی)

.

تنها کسانی تحقیرمی شوند که بگذارند تحقیرشان کنند(الکس هیل)

.

بهتر است منفور باشی به خاطر چیزی که هستی

...تا محبوبباشی به خاطر چیزی که نیستی

.

دشمنــــی که صادقانه کینه ورزی کند را ترجیح میدهم به دوستی که مخفیانه تحقیرم می کند.

.

تا کی غروب جمکرانت را بگردم/

ای در سفر مانده غبارت را بگردم/
آن نرگس نرگس نشانت را بگردم/
مولای گویا و سلیسم را بگردم/
آقای بی حرف و حدیثم را بگردم/
تا کی نشان بی نشانت را بگردم/
تا کی غروب جمکرانت را بگردم/
این هفته ها دلها ز غم آکنده تر ها/
این جمعه ها شرمنده ها شرمنده تر ها/
فرق است بین زنده ها و زنده تر ها/
فرق است بین بنده ها و بنده تر ها/
ما تشنه عین البقای یک نگاهیم/
ما نوکران نوکران بارگاهیم/
مولای گویا و سلیسم را بگردم/
آقای بی حرف و حدیثم را بگردم/

تقدیم به بانوی آب

1402222857 مجموعه تصاویر به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها 92

از زبان علی (ع)

در سوگ فاطمه(س)

غدیر اشک

آن شب به یاد صبر تو دریا گریستم

تنها تر از تمامی شب ها گریستم

بر بازوی کبود تو در آن شب غریب

چشم انتظار غربت فردا گریستم

دنیا اگر چه وسعت فکر تو را نداشت

تا وسعت تمامی دنیا گریستم

توفان وزیده بود به باغ محمّدی(ٌص)

هم ناله با غریبی گل ها گریستم

من کوه صبر بودم و در شهر مصطفی (ص)

تنها به سوگ « ام ابیها» گریستم

یک عمر جرعه جرعه دلم شد غدیر اشک

در لحظه های مرگ تو یکجا گریستم

دیوار خانه شاهد من بود بی صدا

بر پهلوی شکسته ی زهرا (ع) گریستم

 

سید فضل الله طباطبایی ندوشن (امید)

http://farhangnodooshan.blogfa.com/

اس ام اس


آرام میروم ، آنچنان آرام که ندانی کی‌ رفته ام اما وقتی‌ جای خالیه مرا ببینی‌ آنچنان سخت رفته ام که تمام عمر زمان رفتنم را فراموش نکنی !

ادامه نوشته

بوی کباب


دلگیرم از مرغ هایی که دانه خوردنشان پیش ما بود؛

و حالا برای دیگران تخم می گذارند؛

ولی می دانم روزی؛

بوی کباب شدنشان به مشامم می رسد …!

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

دکتر شریعتی

هرگز


تا سيب كال زندگي را نيمه كردم

 

با نيمه مردان سفالي در نبردم

 

آرامشم را خورده زنگار جهالت

 

تا سرخ كردم از حيا رخسار زردم

 

مجنون هامون خودم ؛ تنهايي ام را

 

با ليلي شهر شما قسمت نكردم

 

در اوج گمنامي خدايا باورم ده

 

با نيم گامي آسمان را در نوردم

 

در دفتر تقدير من بنويس يا رب

 

هرگز به دنياي تظاهر بر نگردم


    سيد فضل الله طبا طبا يي ندوشن

خوش خیال


عینک زدی به چشم خودت عینکی کبود

میبینی آسمان و زمین را به رنگ دود

باور نموده ای تو مگر با کلید غم

قفل تمام بنجره ها میشود گشود

ای خوش خیال تا شکنی شیشه دریغ

از برج عاج .عاج تحسر بیا فرود

تا چشم را به هم بزنی آخر خطیم

یعنی که میشود افقی قامت عمود

از خود بیاده شو دو قدم اینطرف بیا

اینجا هنوز هم به خدا میشود شنود

در ازدحام حادثه هایی که نیلی است

آبی ترین تغزل و زیبا ترین سرود 

   شعر از :سید فضل الله طبا طبایی ندوشن(امید)

افسرده


رحال و هوای باغ پژمرده شدیم                                مامیوه کالیم ولی خورده شدیم

ای عشق مگر سراغی از سایه ما                         آن وقت بگیری که دل افسرده شدیم

http://farhangnodooshan.blogfa.com/8604.aspx


     سید فضل الله طبا طبا یی ندوشن(امید)

جرم


نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم...

تنها


خیلی از آدم هایی که دوست دارن با شما باشند ؛

از روی علاقه به شما نیست ، صرفاً به خاطر این که چشم ندارند

شما را با کسِ دیگری ببینند !

آن زمانیکه مطمئن شدند تنها هستید ، تنهایتان می گذارند . . . !

شناخت