
با نام نبی بکن مزین دهنت
تا خالق تو بیمه کند جان وتنت
ای آنکه زعاشقان قرآن هستی
خوشبوی کن از نام محمد (ص) دهنت
عیدتان مبارک

قاشی فریاد
امروز برگی از کتاب زندگی تا خورد
شاید که برگ آخرین باشد
بگذار تا در سطر های آخر این برگ
نقاشی فریاد را تصویرگر باشم :
یک صبح ، شاید صبح دیگر روز
آموزگار مکتب فریاد می آید
با صد سبد خورشید
از مشرق ایمان
تا ریشه های هرزگی را
ریشه کن سازد
ای کاش استقبال می کردیم
آن روز زیبا را !
شاعر : سیدفضل الله طباطبایی ندوشن (امید )
مرا رازیست اندر دل...
دلم تا عشقباز آمد دراو جز غم نمی بینم
دلی بی غم کجا جویم که درعالم نمی بینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی بینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم باز چون محـــــــرم نمی بینم
قناعت می کنم با درد چون درمان نمی یابم
تحمل می کنم با زخم چون مرهـــــــم نمی بینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشــــــــــنا گشـــــــتم دل خرم نمی بینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که می گریم
چرا گریم کـــــــز آن حاصل برون از نم نمی بینم
کنون دم درکش ای "سعدی" که کار از دست بیرون شد
به امــــــــید دمی با دوســـــت وان دم هم نمی بینم
اما این بازی که تو راه انداختی ، ســراســر دل شکستنَک بود و بس …
سرماست،اماسرمانميخورم نگران نباش كلاهي كه توبرسرم گذاشتي تاگلويم را گرفته…
تو کجایی سهراب ؟ ! ... تو کجایی سهراب ؟
آب را گل کردند.....چشم ها را بستند و چه با دل کردند......
وای ....
سهراب کجایی آخر ؟!! ....زخمها بر دلِ عاشق کردند.....خون به چشمِ شقایق کردند... تو کجایی سهراب ؟ ...
که همین نزدیکی عشق را دار زدند... همه جا سایهٔ دیوار زدند ... ای سهراب کجایی که ببینی...حالِ دلِ خوش
...مثقالی است.......دلِ خوش سیری چند ؟ .......صبرکن سهراب ...! ....قایقت جا دارد ...!..
اینم عکس این فرشته کوچولو

اسمش علیـــــــــه ، ۲ سالشه طفلی... چشم چپش نابینا شده … به خاطر تومور چشمی بدخیم دکترا گفتن باید آب زیر چشمشو بکشیم و الّا میزنه به مغزش و زبونم لال میکشتش امّا اگه آب زیر چشمشُ بکشن فاتحه ی صورتش خونده میشه … رفقا،خواهرا،برادرا عاجزانه ازتون التماس میکنم واسه شفای این طفل معصوم دعا کنید… به قرآن راه دوری نمیره ممنون میشم اگه “هـــمــــتـــــون” بازنشر كنید تاافراد بیشتری دعا کنن واسش... خداییش دعا كنید بچه ها و بزارید تو وبتون بعد چند وقت اگه خواستید پاكش كنید خیلی خودخواهی اگه به خاطر اینكه به وبلاگامون ربطی نداره ا غمگینه یا قشنگ نیست نزاریمش و یه بچه ۲ ساله رو از دعاهای بقیه محروم كنید شاید خدا دعا هامون رو براورده كنه و زندگی یه ادم متحول بشه خواهــــــــــــــــــــــــــــشا
http://monjisz313yar.blogfa.comاز این وبلاگ کپی کردم/ منجی آخر زمان
ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره دنیامون یه عالمه ادم خوب و بد داره ماه من غصه نخور همهکه دشمن نمیشن همه که بر ترک مثل تو و من نمیشن ماه من غصه نخور مثل ماها فراونه خیلی کم بیدا میشه کسی رو حرفش بمونه ماه من غصه نخور گریه بناه ادماست تر وتازه موندنگل مال اشک شبنماست ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه اونی که غصه نداشته باشه ادم نمیشه ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مثل تو خیلیا با زخمای زندگی اشنان مثل تو ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت ماخ من غصه نخور دنیا رو بسبار به خدا هر دومون دعا کنیم منم جدا تو هم جدا ماه من غصه نخور...
دیروز نشستم...
خرده شیشه های
دلم رو جمع کردم
به دوره گردی دادم
چند کیسه نمک گرفتم
هر روز روی زخم هایم می زنم
تا یادم نرود چطور فراموشم کردی...!!!
معتاد شده بودم
به دروغ هایت
از وقتی رفته ای
پاکِ پاکم ...!!!
در تمام لحظه های بی کسی هیچ کس تنهاییم را حس نکرد
باد وحشی برکه ی طوفانی ام را حس نکرد
هيچ کس ویرانی ام را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من گریه پنهانی ام را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من ماًنوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد
او که سامان غزل هایم از اوست
بی سرو سامانی ام را یک نظر باور نکرد
اگر تنهاترین تنهاها شوم باز خدا هست.او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها
بی ثمر است.اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو
تنهای مهربان و جاوید و آسیب ناپذیر من هستی.ای پناهگاه ابدی !
تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.
وممنونم که در کنارمی خدای مهربانم
آدما اکثرا کلنگی شدن...
قدیم ندیما که فقط صفا بود
موبایل و اینترنت و سی دی نبود
بزرگترا بالای خونه جاشون
کوچیکترا کنار دست و پاشون
صبحونه نون سنگکه داغ و پنیر
یه ذره سرشیر و عسل با فتیر
تاتوانی ای برادرخلق نیکو پیشه کن خلق نیکو مار را ز لانه اش آرد به در
خلق زشت وخشم ویکی هرگزندارد مشتری بشنو از من کن زبد خلقی وآزینه حذر
شب که منزل می روی با نیت نیکو برو تا شوی با خلق خوب همسر خود رو برو
وارد منزل شدی اخماتو از هم وا بکن مهر خود را در دل افراد منزل جا بکن
الغرض منظور ما ازین جهت خیر شماست شخص خوش خلق بنده باارزش وخوب خداست
این نصیحتها که کردم بهر مرد وهمسر است زندگی با خلق خوش زیباتر وشیرین تر است
احترام همدگر را آرید عزیزانم بجا تا که باشد در بینتان آرامش وصلح وصفا
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.
وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.
وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.
وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.
وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.
دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
دکتر شریعتی
****
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگرنمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن است ...
![]()
سلام ، حال همه ما خوب است ،
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،
كه مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند .
با این همه عمری اگر باقی بود ، طوری از كنار زندگی می گذرم
كه نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم ، حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود .
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله ، گاهی ، هر از گاهی
ببین انعكاس تبسم رویا ، شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم ؛ خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار . . . هی بخند !
بی پرده بگویمت ، فردا را به فال نیك خواهم گرفت
دارد همین لحضه یك فوج كبوتر سپید ، از فراز كوچه ما می گذرد
باد بوی نامه های كسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری ! ؟
نه ری را جان !
نامه ام باید كوتاه باشد ، ساده باشد ، بی حرفی از ابهام و آینه ،
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوب است
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه زیکدیگر نمانیم
بیا تا مهربانی پیشه سازیم به مشتی زرق و برق خود را نبازیم
چه امد بر سر اقوام وخویشان که گردید جمعشان این طور پریشان
چرا فامیلها از هم جدایند چرا دوستان رفیقان بی وفایند
چرا خواهر ز خواهر می گریزد برادر با برادر می ستزید
چرا دختر ز مادر ننگ دارد پدر با بچه هایش جنگ دارد
چرا مهر و محبت کیمیا شد همه دوستی رفاقتها ریا شد
نبینیم خنده ای بر روی لبها نه روز ارامشی داریم نه شبها
نه کس را لحظه ای اسوده بینی به صد کار جمله را الوده بینی
نه پولدار را ز پولش لذتی است نه نادار را به جایی عزتی است
نه اسایش نه ارامش نه راحت همه مشتاق یک ان استراحت
نبینی یک نفر را که کسل نیست پراست دلها وجای دردودل نیست
همه در گیر نوعی اضطراب اند چو نفرین گشته دائم در عذاب اند
به خود ایید عزیزان راه کج شد از این رو زندگانیها فلج شد
چو مردم را عوض شد زندگانی شده این زندگانی زنده مانی
همه چیز هست و روز خوش نبینیم مدام سر در گریبان می نشینیم
به ظاهر خانه هامان کاخ شاه است درونش یک جهان اندوه واه است
در و دیوارها کاشی و سنگ است ولی هرخانه یک میدان جنگ است
تمام خیرو برکتها بر افتاد طبیعت با شما مردم در افتاد
چرا این گونه شد؟ از من کنید گوش شده مهر ومحبت ها فراموش
دگر از بذل وبخشش ها اثر نیست زانصاف و مروتها خبر نیست
شده نایاب صفا و مهربانی تعارف ها همه سرد و زبانی
عموجان خاله جان دیگر نگوییم برای مرگ هم در ارزوییم
یکی حج میرود سالی دو سه بار کنارش خواهرش نادارو ناچار
یکی با سود پولهای نزولی رود مکه به امید قبولی
یکی از کربلا و شام گوید برای فخر بر اقوام گوید
یکی نازد به ماشین وبه باغش یکی باد تکبر در دماغش
یکی انگار از بینی فیل است زبس خود خواه ومغرور و بخیل است
یکی وقتی به ماشینش سوار است فقط مثل بتی از زهر مار است
چنان در غبغبش باد غرور است که گویی از نژاد سلم وتور است
تمام کارها گششته ریائی نجابت شد عوض با بی حیائی
بزرگتر ها ندارند احترامی به محتاجان نداریم اهتمامی
همه چسبیده جیب و کار خود را به فکرند تا ببندند بار خود را
کسی را با کسی کاری نباشد اگر باری بود یاری نباشد
فقط دنبال نفع و کار خویش اند به فکر گرمی بازار خویش اند
نه در فکر حلال و نه حرام اند همه دارند ولی نعمت زوال اند
برای پول در ارند چشم هم را به هر گندی نمایند پر شکم را
ز بس حرص و طمع در سینه دارند مدام باهم چو دشمن کینه دارند
شرف را مثل کالا می فروشند برادرها برادر را بدو شند
هنوز بابا نمرده .سردماغ است سر میراث.دعوا داغ داغ است
همه در عالمی دیگر بگردند عبوس و مسخ بی احساس و سردند
چنین مردم دگر خیری نبینند اگر قارون شوند باز هم همینند
خلاصه دوستان دانید چه کاریم همگی بر خر شیطان سواریم
***
بیا تا راه دیگر پیش گیریم سراغ از اصل وذات خویش گیریم
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم غرور و کینه را از خود برانیم
بیا تا دست یکدیگر بگیریم ضمانت نیست تا فردا نمیریم
درخت غم بجانم کرده ریشه
بدرگــــــاه خدا نالــــم همـیـشــــه
رفیـــقان قدر یکدیــــگر بدانید
اجل سنگست و آدم مثل شیشه بابا طاهر
گر زرین کلاهی عاقبت هیچ
اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ
اگر ملک سلیمانت ببخشند
در آخر خاک راهی عاقبت هیچ بابا طاهر
کاش آدما تا زنده هستند قدر یک دیگرو بدونند
به قبرستان گذر کردم کم وبیش
بدیدم قبر دولتـــمند و درویــش
نه درویش بیکفن در خــاک رفته
نه دولتمند برده یک کفن بیش
خدا جونم مگه توی اون دنیا هم دیگرو به خاطر هم بخاهیم ولی توی این دنیا به خاطرپول وپست مقام که به هم دیگه احترام می زارن من که به غیر این در فامیل خودم ندیدم ومن رو به خاطر .......نمی پسندن
سعدی اشتباه میکرده است و تن آدمی به جان آدمیت شریف نیست بلکه همین لباس زیبا و شماره موبایل رند وپول ومقامه که نشان شخصیت اگه لباست بد نباشه فقط چسبون تنگ نیست واهل شوخی های یخکی نیستی تورو متهم به این می کنند که اخلاق نداره به روز نیست ووووووووووو
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟ سهراب سپهری
آنــقــدر زیبـــا عاشق او شده ای
کـــه آدم لـــذت مــــی بــرد از ایـــن هـــمــه خــیـــانــت !
روزی هــم اینگــونــــه عـــاشـــق من بــودی . . .
یـــادت هــســت بی معرفت؟؟؟
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
یا به فریاد م برس نه من صبر عیوب دارم نه عمر نوح
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
آدمهایی که ما را ترک میکنند سه دسته اند
یک گروه آنهایی که بر میگردند گرچه نه آنها دیگر همان آدمهای سابق هستند و نه ما
گروه دوم کسانی هستند که هرگز بر نمیگردند چه آنهایی که نمیخواهند ، چه آنهایی که نمیتوانند
گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم آنچنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند که اگر هم بخواند ، نتوانند برگردند.
خطر
ناکترین گروه سومیها هستند . چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ، که ما تا
مدتها در کما میمانیم و خیلی دیر میفهمیم که برای چه آدمهای بی ارزشی اشک
ریختیم ، احساس گناه کردیم، از خود گذشتگی کردیم ، و تا مرز نابودی ، زندگی
را فدا کردیم ... خیلی دیر میفهمم ... خیلی دیر ... ولی یک روز میفهمم ...
چیزی که هرگز نمیفهمیم این است که اصلا چه چیز این آدمها را آنقدر دوست داشتیم؟
( روزی که آدمهای بزرگتری ، با ارزشهای والاتری وارد زندگی ما شدند ، آن روز قدرِ خودمان را بیشتر میدانیم