شاید
وقتی که بی من روزها را سَر کنی ، شاید ->
-> باد غرور از کلّه ی خود دَر کنی . شاید->
-> با پوزخندی قلب من را نشکنی دیگر
زخم زبانت را کمی کمتر کنی شاید
امّیدوارم در عبور از خاطرات خود
گاهی به یادم چشم ها را تَر کنی شاید
یک عمر بغضی را گره بستم به اشعارم
تا هر غزل بغض مرا نوبر کنی شاید
مدرک نمی خواهد فقط کافیست شعرم را
از نو مرورش ... یا که نه ، از بَر کنی شاید
این آخرین واگویه ام را سرسری مشمار
با این عمل حال مرا بهتر کنی شاید
می خواستم با نامه بفرستم که ترسیدم
چون نامه های پیش خاکستر کنی شاید
ناچار با پیغامگیرت درد دل کردم
تا غربتم را چاره ای دیگر کنی شاید
یک روز خواهی دید تقدیرم به دستت بود
روزی که وجدان–درد را داور کنی شاید
آن گُل که باید پیش از این ها هدیه میدادی
امروز باید در غمم پرپر کنی شاید
شِکوه ، وصیّت ، هر چه می خواهی حسابش کن
مُردم که بعد از مردنم باور کنی شاید