عاقبت

به چرا می برم ..

عاقبت از حـاشيـه ي كاغـذيِ دفـترم با خودم اين قافيه ها را به چَرا مي بَرم

دشـتِ خيالاتـم اگر خُـرّم و سرسبز بود يك شكمِ سيـر، كنارِ رَمـِه ام مي چَرم

كَم كَمَك اين قافيه ها زاد و وَلَد مي كنند - وَه چه خيالاتِ عجيبي كه نمي پرورم-

قافيـه ها بيت ،وَ ابيـات غزل مي شـوند مانده ام اينك من و يك گَلّـه غزل در سَرم

آه ، خدايا ، نَكُنـَد خشك شود ذهـنِ من يـا كه شبـي آفتِ سرمـا بزنـد باورم

يـا نكنـد گـرگ بيـايد بـِدَرَد گَلّـه را اين رَمِـه بايِـست كه آگـاه شود لاجَرَم

در پِيِ اين فكـرِ مُدِرنيـته گرايـانه از- شهـر براي رَمِه ام ، تِلويـزيون مي خرم!

واي چه مي بيـنم اگر مجريِ برنامـه ها گُرگِ دَرَنده ست ، كه من از همه رُسوا ترم

گَلّه چرا گوش فـرا داده به گيـتارِ گرگ نِي لَبَـكم از نفـس افتاده ، و يا من كَـرَم

عاقبت اين گَلّه به من اَنـگِ خيانت زنـد من ،منِ چوپان،-منِ شاعر- همه را مي دَرَم ...