/من هرچه میدوم به شماها نمیرسم

دیری است تشنه ام وبه دریانمیرسم

خطی کشیده اند میان من وشما

من هرچه سعی میکنم آنجا نمیرسم

یخ بسته است بعدشما چهارفصل شهر

باهرچه شعله بازبه گرمانمیرسم

بیهوده است بال زذن ای پرندگان

باپرزدن به آن همه بالا نمیرسم

جادوی عشق روی درختان اثرگذاشت

آنها رسیده اندمن اما نمیرسم

آن قدررفته ام که خود را گذاشتم

یک روح خسته ام به فردانمیرسم